ولادت امام علی و ایام اعتکاف
ثوبان يكي از ياران پيامبراكرم (صلي الله عليه و آله) مي گويد :
با رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در قبرستان بودیم. حضرت ایستاد و گذشت و دوباره ایستاد. عرض کردم: یا رسولالله، چرا اینگونه رفتار میکنید؟ پس آن حضرت گریه شدیدی کرد، ما هم گریه کردیم. آنگاه فرمود:
ای ثوبان، صدای ناله اهل عذاب را شنیدم. بر آنها رحم کردم، دعا کردم و خداوند عذاب آنها را تخفیف داد. سپس فرمود: ای ثوبان!اگر کسانی از اهل این قبرستان، که در عذابند، یک روز از ماه رجب را روزه گرفته بودند و یک شب را تا صبح قیام میکردند و به عبادت میپرداختند، در قبرها معذب نمیشدند.
منبع: بحارالانوار-جلد 94 صفحه 49
داستانهایی از امام علی ع
علی(ع) در پل صراط
ثقةالاسلام نوری در کتاب مستدرک این حکایت را از عالمی نقل نموده است که: در قریه ما، که از دهات نزدیک شهر حله است، متولی مسجد که محمد نام داشت، بر حسب عادت هر روز به مسجد میآمد، اما روزی بر خلاف عادت، پیدایش نشد. احوالش را پرسیدیم، گفتند: در منزل بستری است. خیلی تعجب کردیم، چون تا شب گذشته صحیح و سالم بود.
به دیدنش رفتیم، دیدیم سر تا پایش سوخته است، گاهی بیهوش میشود و گاه به هوش میآید.
پرسیدم: چه بر سر شما آمده است؟
گفت: دیشب در خواب پل صراط را نشان من دادند، امر شد که من هم باید از روی پل رد شوم. اول زیر پایم خوب بود، بعد دیدم که راه باریک شد. ابتدا نرم و راحت بود، یک دفعه دیدم تیز و بران گردید. همینطور که آهسته آهسته میرفتم، خود را محکم گرفته بودم که نیفتم.
رنگ آتش که شعلهاش بالا میزد، سیاه بود، و مردم مثل برگ خزان از این طرف و آن طرف به گودال جهنم میافتادند. یک مرتبه دیدم که زیر پایم به اندازه مویی باریک شده است، و ناگهان آتش مرا به طرف خود کشانید و به گودال افتادم.
هر چه دست و پا میزدم، پایینتر میرفتم، همین که دیدم کار از کار گذشته، به قلبم گذشت: مگر نه این که هر وقت به زمین میافتادم میگفتم یا علی(ع) ، پس چرا حالا نگویم، گفتم: ای مولای من، ای امیرالمؤمنین(ع) کمکم کن.
در این موقع به من الهام شد که به بالا بنگرم، آقایی را دیدم که کنار صراط ایستاده، دست دراز کرد و کمر مرا گرفت و بالا کشید. گفتم: آقا سوختم، به فریادم برسید.
حضرت دست مبارک خود را از زانو تا منتهای ران من کشید. از خواب پریدم، دیدم جای دست امیرالمؤمنین(ع)، اصلاً سوزشی ندارد و خوب شده، لکن تمام بدنم میسوزد.
محمد، سه ماه در بستر افتاده بود و ناله میکرد. مرهمها آوردند و طبیبها عوض کردند، تا پس از سه ماه رو به بهبودی گذاشت و گوشت تازه بر بدنش رویید اما بعداً هر وقت این قضیه را نقل میکرد، مدتی تب و لرز میکرد.
بلی، راه چاره، تمسک به ولایت اهل بیت(ع) است. حضرت امام رضا(ع) وعده فرموده که زایرین قبرش را در پل صراط دستگیری فرماید. نسبت به متمسکین حضرت امام حسین(ع) نیز بشاراتی در این مورد رسیده است.
معاد، ص 128 و 129.

علی فریادرس است.
داستانی را حضرت سیدنا الاعظم و استادنا الاکرم علامه طباطبایی(ره) نقل میفرمودند که بسیار شایان توجه است.
فرمودند: در کربلا واعظی بود به نام سید جواد از اهل کربلا و لذا او را سید جواد کربلایی میگفتند، او ساکن کربلا بود ولی در ایام محرم و عزا در اطراف، به نواحی و قصبات دوردست میرفت و تبلیغ میکرد، نماز جماعت میخواند و مسأله میگفت و سپس به کربلا مراجعت مینمود.
یک مرتبه گزارش به قصبهای که همه آنها سنی مذهب بودند، افتاد. و در آن جا با پیرمردی که محاسن سفید و نورانی داشت برخورد کرد، و چون دید سنی است از در صحبت و مذاکره وارد شد، دید الآن نمیتواند تشیع را به او بفهماند، چون این مرد ساده لوح و پاک دل چنان قلبش از محبت افرادی که غصب مقام خلافت را نمودند سرشار است که آمادگی ندارد و شاید ارایه مطلب نتیجه معکوس داشته باشد.
در یک روز که با آن پیر مرد تکلم مینمود از او پرسید: شیخ شما کیست؟ (شیخ در نزد مردم عادی عرب، بزرگ و رییس قبیله را گویند) و سید جواد میخواست با این سؤال کمکم راه مذاکره را با او باز کند تا به تدریج ایمان در دل او پیدا شده و او را شیعه نماید.
پیر مرد در پاسخ گفت: شیخ ما یک مرد قدرتمندی است که چندین خان(274) ضیافت دارد، چقدر گوسفند دارد چقدر شتر دارد، چهار هزار نفر تیرانداز دارد، چقدر عشیره و قبیله دارد.
سید جواد گفت: بهبه از شیخ شما چقدر مرد متمکن و قدرتمندی است! بعد از این مذاکرات، پیرمرد رو کرد به سید جواد و گفت: شیخ شما کیست؟
گفت: شیخ ما یک آقایی است که هر کس هر حاجتی داشته باشد برآورده میکند، اگر در مشرق عالم باشی و او در مغرب عالم، و یا در مغرب عالم باشی و او در مشرق عالم، اگر گرفتاری و پریشانی برای تو پیش آید اسم او را ببری و او را صدا کنی فوراً به سراغ تو میآید و رفع مشکل تو را میکند.
پیرمرد گفت: بهبه عجب شیخی است، شیخ خوب است که اینطور باشد، اسمش چیست؟
سید جواد گفت: شیخ علی.
دیگر در این باره سخنی به میان نرفت مجلس متفرق شد و از هم جدا شدند و سید جواد هم به کربلا آمد. اما آن پیرمرد از شیخ علی خیلی خوشش آمده بود و بسیار در اندیشه او بود. تا پس از مدت زمانی که سید جواد به آن قریه آمد با عشق و علاقه فراوانی که مذاکره را به پایان برساند و شیخ را شیعه کند و با خود میگفت: ما در آن روز سنگ زیربنا را گذاشتیم و حالا بنا را تمام میکنیم، ما در آن روز نامی از شیخ علی بردیم و امروز شیخ علی را معرفی میکنیم و پیرمرد روشندل را به مقام مقدس ولایت امیرالمؤمنین(ع) رهبری مینمایم.
چون وارد قریه شد و از آن پیرمرد پرسش کرد، گفتند، از دار دنیا رفته است. خیلی متأثر شد با خود گفت: عجب پیرمردی، ما به او دل بسته بودیم که او را به ولایت آشنا کنیم. حیف که بدون ولایت از دنیا رفت، ما میخواستیم کاری انجام دهیم و پیرمرد را دستگیری کنیم، چون معلوم بود که اهل عناد و دشمنی نیست، القاءآت و تبلیغات سوء، پیرمرد را از گرایش به ولایت محروم نموده است.
بسیار فوت او در من اثر کرد و به شدت متأثر شدم. به دیدن فرزندانش رفتم و به آنها تسلیت گفتم و تقاضا کردم مرا سر قبر او ببرند. فرزندانش مرا بر سر تربت او بردند و گفتم: خدایا ما در این پیرمرد امید داشتیم چرا او را از این دنیا بردی؟ خیلی به آستانه تشیع نزدیک بود، افسوس که ناقص و محروم از دنیا رفت.
از سر تربت پیرمرد بازگشتیم و با فرزندان به منزل پیرمرد آمدیم. من شب را در همان جا استراحت کردم، چون خوابیدم، در عالم رؤیا دیدم: دری است وارد شدم، دیدم دالان طویلی است و در یک طرف این دالان نیمکتی است بلند، و در روی آن دو نفر نشستهاند و آن پیرمرد سنی نیز در مقابل آنها است. پس از ورود سلام کردم و احوالپرسی کردم، دیدم در انتهای دالان دری است شیشهای و از پشت آن باغی بزرگ دیده میشد.
من از پیرمرد پرسیدم: این جا کجا است؟ گفت: این جا عالم قبر و عالم برزخ من است و این باغی که در انتهای دالان است متعلق به من و قیامت من است. گفتم چرا در آن باغ نرفتی؟ گفت: هنوز موقعش نرسیده است، اول باید این دالان طی شود و سپس در آن باغ رفت.
گفتم: چرا طی نمیکنی و نمیروی؟ گفت: این دو نفر معلم من هستند این دو فرشته آسمانیاند آمدهاند مرا تعلیم ولایت کنند، وقتی ولایتم کامل شد میروم، آقا سید جواد؟ گفتنی و نگفتنی (یعنی گفتنی که شیخ ما که اگر از مشرق یا مغرب عالم او را صدا زنند جواب میدهد و به فریاد میرسد اسمش شیخ علی است اما نگفتنی این شیخ علی، علی بن ابی طالب(ع) است) به خدا قسم همین که صدا زدم: شیخ علی به فریادم رس، همین جا حاضر شد.
گفتم داستان چیست؟
گفت: چون من از دنیا رفتم مرا آوردند در قبر گذاردند و نکیر و منکر به سراغ من آمدند و از من سؤال کردند: من ربک و من نبیک و من امامک؟
من دچار وحشت و اضطرابی سخت شدم و هر چه میخواستم پاسخ دهم به زیانم چیزی نمیآمد، با آن که من اهل اسلامم، هر چه خواستم خدای خود را بگویم و پیغمبر خود را بگویم به زبانم جاری نمیشد. نکیر و منکر آمدند که اطراف مرا بگیرند و مرا در حیطه غلبه و سیطره خود درآورده و عذاب کنند، من بیچاره شدم، بیچاره به تمام معنی، و دیدم هیچ راه گریز و فراری نیست، گرفتار شدهام.
ناگهان به ذهنم آمد که تو گفتی: ما یک شیخی داریم که اگر کسی گرفتار باشد و او را صدا زند اگر او در مشرق عالم باشد یا در مغرب آن فوراً حاضر میشود و رفع گرفتاری از او میکند. من صدا زدم: ای علی به فریادم رس!
فوراً علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین(ع) حاضر شدند و به آن دو نکیر و منکر گفتند: دست از این مرد بردارید، معاند نیست، او از دشمنان ما نیست، اینطور تربیت شده، عقایدش کامل نیست چون سعه نداشته است و استضعاف فکری داشته است.
حضرت آن دو ملک را رد کردند و دستور دادند دو فرشته دیگر بیایند و عقاید مرا کامل کنند این دو نفری که روی نیمکت نشستهاند دو فرشتهای هستند که به امر آن حضرت آمدهاند و مرا تعلیم عقاید میکنند.
وقتی عقاید من صحیح شد من اجازه دارم این دالان را طی کنم و از آن وارد آن باغ گردم
داستانهای عبرتانگیز، ص 108 - 103.
بهشتی شدن به برکت نام علی(ع)
از شخصی به نام معاویة بن وهب حکایت شده که گفت در سفر حج بودیم و با ما پیرمردی بود که اهل عبادت بود ولی اهل ولایت علی(ع) نبود و اهل مسئله نیز نبود نمازش را با این که در سفر بود تمام میخواند. در این حال مریض شد (مثل اینکه مشرف به مرگ تشخیص داده شد) من به پسر برادرش گفتم: چه خوب بود تذکر میدادی به او این امر را شاید خداوند تبارک و تعالی او را نجات دهد.
چون ایمان با محبت آن دو نفر (عمر و ابوبکر) کامل نیست همه رفقا گفتند: واگذارید پیرمرد را به حال خود.
پس پسر برادرش گفت: ای عمو به درستی که مردم مرتد شدند بعد از رسول الله(ص) مگر چند نفری قلیل و خلیفه بعد از آن حضرت علی بن ابیطالب(ع) است که اطاعت او را واجب است مانند اطاعت پیغمبر(ص).
پیرمرد نفسی کشید و ناله کرد و گفت: بر همان عقیده هستم و جان تسلیم کرد. چون به خدمت حضرت صادق(ع) رسیدیم جریان پیرمرد را به عرض رساندیم آن حضرت فرمود: اهل بهشت است. بعضی از رفقا گفتند: آن پیرمرد چیزی از امر ولایت نمیدانست مگر ساعت آخر. حضرت فرمود: از او چه میخواهید به خدا قسم او داخل بهشت شد
نتیجه توسل به علی(ع)
عالم متقی مرحوم حاج میرزا محمد صدر بوشهری نقل فرمود: هنگامی که پدرم مرحوم حاج شیخ محمد علی از نجفاشرف به هندوستان مسافرتی نمود، من و برادرم شیخ احمد در سن شش هفت سالگی بودیم، اتفاقاً سفر پدرم طولانی شد به طوری که آن مبلغی که برای مخارج به مادر ما سپرده بود تمام شد و ما بیچاره شدیم.
طرف عصر از گرسنگی گریه میکردیم و به مادر خود میچسبیدیم، پس مادرم به من و برادرم گفت: وضو بگیرید و لباس ما را طاهر نمود و ما را از خانه بیرون آورد تا وارد صحن مقدس شدیم، مادرم گفت: من در ایوان مینشینم شما هم به حرم بروید و به حضرت امیر(ع) بگویید: پدر ما نیست و ما امشب گرسنهایم و از حضرت خرجی بگیرید و بیاورید تا برای شما شام را مهیا کنم.
ما وارد حرم شدیم (و) سر به ضریح گذاشته عرض کردیم: پدر ما نیست و ما گرسنه هستیم دست خود را داخل ضریح نموده گفتیم: خرجی بدهید تا مادرمان شام تدارک کند، مقداری گذشت اذان مغرب را گفتند و صدای قد قامت الصلوة شنیدم، من به برادرم گفتم حضرت امیر(ع) میخواهند نماز بخوانند (به خیال بچگی گفتم حضرت نماز جماعت میخوانند) پس گوشهای از حرم نشستیم و منتظر تمام شدن نماز شدیم، کمتر از ساعتی که گذشت شخصی مقابل ما ایستاد و کیسه پولی به من داد و فرمود: به مادرت بده و بگو تا پدر شما از مسافرت بیاید هر چه لازم داشتید به فلان محل (بنده فراموش کردهام نام محلی را که حواله فرمودند) مراجعه کن. و بالجمله فرمود: مسافرت پدرم چند ماه طول کشید و در این مدت به بهترین وجهی مانند اعیان و اشرافزادگان نجف معیشت ما اداره میشد تا پدرم از مسافرت برگشت.(
وقوع زلزله شدید
در زمان ابوبکر و عمر، زلزله شدیدی در مدینه رخ داد، به طوری که عموم مردم ترسیدند. نزد ابوبکر و عمر رفتند، مشاهده کردند آن دو نفر از شدت ترس به شتاب حضور امیرالمؤمنین(ع) میروند.
مردم هم به تبعیت آنها حضور آن حضرت رسیدند. امیرالمؤمنین(ع) از منزل خارج شدند. ابوبکر و عمر و عموم در عقب آن بزرگوار رفتند تا به باروی شهر رسیدند. آن حضرت روی زمین نشست مردم هم اطراف او نشستند. دیوارهای مدینه مانند گهواره حرکت میکرد اهل مدینه از شدت ترس صداهای خود را بلند کرده و فریاد میزدند: یا علی به فریاد ما برس، هرگز چنین زمین لرزهای ندیدیم. لبهای آن حضرت به حرکت آمد و با دست به زمین زد و فرمود: ای زمین آرام و قرار بگیر. زمین به اذن خدا ساکت شد و قرار گرفت.
مردم از اطاعت و فرمانبرداری زمین از امیرالمؤمنین تعجب کردند، فرمود: شما تعجب کردید که اطاعت امر من نمود وقتی به او گفتم: قرار بگیر؟
عرض کردند: بلی، یا امیرالمؤمنین.
فرمود: من همان انسانی هستم که خداوند در قرآن میفرماید:
(و قال الانسان مالها) به زمین میگویم بیان کن برای من حوادث و اخباری که بر روی تو واقع شده و انجام گرفته است و به من بگو عمل هایی که مردم در روی تو به جا آوردهاند.
پس از آن فرمود: اگر این همان زمین لرزه هایی بود که خداوند در سوره زلزله میفرماید زمین به من اخبار خود را خبر میداد، ولی آن نیست.(36)
و در حدیث آمده است که پیغمبر (ص) فرمود: آیا میدانید که اخبار آن چیست؟
گفتند: خدا و پیامبرش داناتر است.
فرمود: اخبار آن این است که شهادت میدهد بر هر بنده و کنیز و هر مرد و زن به آن چه در روی آن انجام داده میگوید: فلانی، فلان کار را در فلان روز از فلان ماه انجام داده.
لطف علی(ع) به مرد مسیحی
مرحوم آقای افجهای، سردفتر اسناد رسمی، داماد مرحوم آقای بهبهانی، برای حقیر نقل نمودند که: مجلهای از آمریکا برای یکی از دوستان من میآمد. در آن مجله نوشته بود: دو نفر مسیحی از اهالی آمریکا با هم قرار گذاشتند هر کدام زودتر مردند، به خواب یکدیگر بیایند و از آن عالم خبر دهند. یکی از آنها مرد و بعد از یک سال به خواب دوستش آمد. گفت: به محض خروج روح از بدن، دو نفر آمدند با پروندهای، و مرا بردند برای رسیدگی در اطاقی. داخل اطاقی که شدیم، شخصی وارد اطاق شد که همه به او احترام خاصی گذاشتند. خطاب به آنها فرمود: با این شخص در کارهایش مسامحه نمایید... و از اطاق خارج شد. بعد، آن افراد پرونده مرا باز نموده، گفتند: چون تو در دنیا به دین مسیح بودی و مشرف به دین اسلام نشده بودی، عمل صالحی نداری که ما به تو ارفاق نماییم، معاصی هم بسیار داری. بعد پرونده مرا به دستم داده، آن دو نفر مرا بردند خدمت آن شخص بزرگ و عرض کردند: آقا این مرد چون مسیحی بوده، عمل صالحی نداشته و مرتکب معاصی هم بوده قابل تسامح نیست، با او چه کار کنیم؟ آقا فرمودند: او را بگذارید و بروید. و به من فرمودند: داخل این باغ شو. من در آن حال به خودم آمدم که من باید معذب میشدم و اگر این آقا نبود، حتماً گرفتار بودم. یک سال است که میگذرد و دلم میخواست که بدانم که این آقایی که مرا نجات داد، چه کسی بود. تا روز گذشته به یکی از خدمه باغ راز دل خود را گفتم: در جواب گفت: آقا همیشه مقابل تو است، ولی تو او را نمیبینی. نگاه کردم آقا را دیدم. با عرض سلام، سؤال کردم: آقا، شما چه کسی هستید که مرا نجات دادید. آقا فرمودند: در دنیا که بودی، تاریخ اسلام را میخواندی؛ در جنگ علی(ع) و معاویه که میرسیدی، هر کجا فتح با علی(ع) بود، خوشحال میشدی و هر کجا فتح با معاویه بود، اندوهگین میشدی. عرض کردم: همین طور بود. فرمودند: من همان علی هستم که از فتوحات من خوشحال میشدی. به خاطر آن محبت که از من در دل تو بود، تو را در این عالم از جهنم نجات دادم.(368)
- نشان از بی نشانها، ص 177 و 178.
منبع سایت الغدیر
سلام به بزرگان غریبانه ..
بوی اعتکاف هم داره میاد ..دوباره تو کوچه باغ های دلتنگی عطر خوش خدا رو دوباره و دوباره استشمام مکینم ..
چه ایامی ولادت مولی الموحدین علی بن ابی طالب ..یه فرصت دوباره برای دوباره اسمونی شدن ..
استاد فاطمی نیا تو سخنرانیش میگفت ام سلمه حضرت محمد ص رو دیدند که دارند دعا میکند و میگند خدایا منو نمیران خدایا منو نمیران ..
ام سلمه میگه برام سواله محمد رسوالله و این دعا ؟؟؟
چرا ایشون که باید عاشق مرگ باشه !!
کمی با خودم فکر کردم فهمیدم چرا محمد رسول الله این دعا رو میکنه اقا علی بن ابی طالب
مسافرت رفته حضرت محمد میخواد از دنیا نره و دوباره امام علی رو ببینه ..
یا علی اندازه دریا حرف برای گفتن دارم ..از خیلی چیزا میترسم ..از اینده ای که یه روزی امثال منو روبه روی شما قرار بده ..یا علی میدونم میدونم امثال من شیعیانی خوبی براتون نبودند یا علی اجازه بده بگم امثال من
یاغی نیستند همین ...
قاسم موتمن که پسر هارون الرشید بود شما به بالینش اومدی ...میشه موقع مرگ به بالین ما هم بیای ؟؟
چند وقت پیش عاقبت یه خانم مججبه رو تو یه سایتی خوندم که معاندان شما اونجا توش نظرات مغرضانه زیاد میزارند ..
به بیماری ام اس مبتلا شده بود ..بعد اون خوندم یه دختر 25 ساله با اه و فغان میگفت خدایا من فقط 25 سالمه چرا باید فلج بشم ؟؟
یاعلی حیدر کرار به حق همسرت زهرای مرضیه به حق غریبی فرزندت حسین این مریضا رو شفای عاجل عنایت بفرما
یا علی به فرق شکافتت قسم دل جوونها این دوره زمونه خیلی خونه دلشون با شماست ..از صمیم قلبشون شما رو دوست دارند مثل من خیلی جاها میترسند لحظه مرگ شما بالینشون نیایاد و تنهای تنها بمونند ...
میدونم اگه به امثال من نگاه کنی یه تبسم تلخی به لب داری و ازین ادعای زیاد بدون کوچکترین عملی ناراحتی ..
تو رو جان همسرت زهرا دست جوونهای ایرونی رو بگیر سعادت دنیا و اخرت رو بهشون بده و لحظه مرگ به سراغشون بیا ..
بزرگان مطلب پست پایین رو در خصوص ایام رجبیه فراموش نکنید ..
حتما یک روز هم شده ازین ماه ر و روزه بگیرید
بازهم از همتون تقاضا ميكنم براي منم دعا كنيد ..ازتون خواهش ميكنم بخدا تعارف نميكنم ...
ازتون خيلي التماس دعا دارم ..منم ازونايي باشم كه برام دعا ميكنيد ..اينو جدي دارم ميگم بخدا
من محتاج دعاهاي شما هستم ..